من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٥
 

کف دستهام بود . اون چیزی که دنبالش می گشتم کف دستهام بود که هی می لرزید ، هی خسته بود ، هی سرد بود هی .

تمام حرفهای نگفته م رو اینجا ، کنار گوش راستش فوت کردم . گردنش داغ شد و تا بفهمم که چی شده دیدم خودشو ولو کرده کف دستهام که هی می لرزید ، هی خسته بود هی .

دلم می خواست بگم " بلند شو ، بلند شو برو . اینجا تنگه ، سرده ، پاشو پر بزن برو ، اینجا جای تو نیست که " ... نگفتم .

اینجوری گرفتمش بالا هی نفس کشیدم کنار گلوش ، هی حرفهای نگفته م رو توی دستهام که هی می لرزید ، خسته بود ....

دیگه نمی تونستم ... باید بلند می شد از اونجا که جاش نبود آخه ، خب منم خسته بودم دیگه دیر بود . خواستم بگم " دستهام سرده ، خسته ست که هی می لرزه مدام . آخه حیوونکی ! اونقدر هام رونده مونده نیستی از همه جا که . بلند شو ، پا شو ، پا شو پر بزن از اینجا ، برو ..........."

رد بالش به صورتم گرفت که دیدم پریده از من خیلی وقت پیش . تموم حرفهای نگفته م رو با خودش برد . نگاه کردم ... نگاه کردم باز دستهام همینجور خالی بود و من آروم نفس می کشیدم کنار انگشتهام که خسته بود ، هی می لرزید ...

تنها مونده بودم باز .

***

امروز ، من باز کلاغم گرفته بود .......


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ بهمن ۱۳۸٥
 

النگوش رو آروم از دستش در آورد .

تنگ بود خب ... زحمت زیاد کشید ، وقت زیاد گذاشت واسه این کار که کارای سخت همیشه وقت می بره زیاد .

کنار خیابون رو نوک پا نشسته بود و همینجور که سیگارش کنار دهنش بود باهاش حرف می زد " به مامان بگو گمش کردی . خب ؟ "

چشماش از دود سیگار ریزتر شده بود ولی خب دستش بند بود ... کار سختی بود . آروم می کشید ، جا به جا می کرد ... نمی شد .

ولش کرد ... خاک سیگارش افتاد سر زانوی شلوارش . شلوارش گمونم خاکستری بود یا مشکی رنگ پریده ای که همچین بفهمی نفهمی گشاد بود براش .

دوباره دست به کار شد . کشید ، کشید ، کشید ... یه خط نازک قرمز دور مچ دستش افتاده بود که خب عیبی نداشت البته .

پیاده رو یواش یواش داشت شلوغ می شد . پیش خودش فکر کرد ، لابد الان خیال می کنن دزدم . که خب دزد نبود البته . .. بردش یه کناری دوباره مشغول شد .

چه قدر بود مگه همه ش النگوئه ؟! ... یه النگوی نازک نه چندان خوشگل . نمی ارزید اونقدر وقت بذاره پاش . آخه کار هم داشت ... خیلی سرش شلوغ بود .

ولی خب بالاخره آرووووم آروووم النگو رو از دستش در آورد . دور مچش رو یه نگاهی کرد ، دستشو سفت فشار داد که خستگی دستش در بره . یه نیم ساعتی بود که دست بچه همینجور تو هوا مونده بود .

بوسش کرد ... دستشو گرفت و راه افتاد طرف خونه ...

نه ... به هیچی فکر نمی کرد . تو راه که می رفت یه سیگار دیگه روشن کرد .

دستشو سفت سفت گرفته بود که مبادا گم بشه یه وقتی ...

ولی تا خونه هم که رسید حتی ، به هیچی فکر نمی کرد ... به هیچی فکر نمی کرد !

 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٥
 

کلاغ یعنی برگ

درختهای بی کلاغ انگار که مرده باشن تمام روز بیخود و خسته انگار که مرده باشن .

درخت بی کلاغ که درخت نیست ... گُله ! ... یه چیز بیخود و خسته که کنار کوچه همینجور انگار که مرده باشه .

کلاغ یعنی رنگ

یعنی تمام درختهای بی کلاغ ، زرد

یعنی تمام درختهای بی کلاغ ، سبز

همینجور کنار کوچه انگار که مرده باشن .

کلاغ یعنی باد

یعنی سرد

کلاغ یعنی بهار ... یعنی برف

یعنی تمام درختهای بی کلاغ می پوسن انگار که مرده باشن

تمام فصل رگ و ریشه شون می خشکه می ترکه از آفتاب .

کلاغ یعنی مرگ

درختهای بی کلاغ اونقدر گل می دن ، اونقدر می ایستن کنار کوچه که از فرط زندگی انگار که مرده باشن .

یعنی درختهای بی کلاغ انگار که مرده باشن .

 ...

 

امروز کنار پنجره مدام

هیچ کلاغی از کوچه ما نگذشت .  


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥
 

بیا انگار نه انگار همه سالهایی که گذشته ، انگار نه انگار این همه یه دنیا حرفی که به هم زدیم ...  بیا انگار نه انگار همه قرضهایی که به هم داریم ، انگار نه انگار همه چیزمون بیا با هم بریم شمال .

بیا مثلا تو خوبی و من خرم ، بیا مثلا تو خوبی و من گاوم .

بیا بخوابیم کنار هم انگار نه انگار این که من چاق شدم و تو پیر .

 

بیا بذا سرتو اینجا مثلا که من یه دونه م تو همه دنیا . بیا سرتو بذا اینجا مثلا که خوابت می آد یعنی و خوابت نمی بره هیچ ، گاهی که من اینجام ...

بیا بخواب ، انگار نه انگار همه چیز بیا بخواب .

بیا نگاه که همه تقویممو امسال جمعه کردم برات که دلت لک میزنه یعنی مثلا که جمعه بیاد و بیای دیدنم ...

بیا انگار که هیشکی مثل من نیست ، بیا مثلا که تو خیلی ماهی و من خرم ...

 

***

 

بیا انگار نه انگار همه سالهایی که گذشته ، انگار نه انگار همه چیزمون بیا ...

بیا بریم شمال ...


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٥
 

نام : بنفشه                           نام خانوادگی : فریس آبادی

نام پدر : معصومه                  کلاس: دوم   خانم باقری

-------------------------------

از یک تا بیست را به عدد و به حروف بنویسید .

1- یک - 2- دو - 3 - سه - 4 - چهار - 5 - پنج - 6 - شش - 7 - هفت - 8 -هشت - 9 - نه - 10 - ده - 11 - یازده - 12 -دوازده - 13 - سیزده - 14 - چهارده - 15 - پانزده - 16 - شانزده - 17 - هفده - 18 - هجده - 19 - نوزده - 20 - بیست .

- زنگ نخورد ؟

- ...

از یک تا صد را به عدد و به حروف بنویسید .

....

 ***

زنگ نخورد ...

هیچ وقت زنگ نخورد .


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥
 

" ... بسیار ساده است . این موضوع را روزی کشف کردم که به فکر خودکشی افتادم تا به آنها کلک بزنم، یعنی به طریقی آنها را تنبیه کنم . ولی چه کسی را می خواستم تنبیه کنم ؟ لابد چند نفری تعجب می کردند ولی هیچ کس احساس نمی کرد که تنبیه شده است . آن وقت فهمیدم که دوستی ندارم . به علاوه ، اگر هم می داشتم ، وضعم از این بهتر نمی بود . اگر می توانستم خودکشی کنم و بعد قیافه آنها را ببینم ، بله ، در این صورت به زحمتش می ارزید . "

...

...

اطمینانی در کار نیست ، هرگز اطمینانی در کار نیست . وگرنه راه نجاتی وجود می داشت ...

..

اگر تها این یقین وجود می داشت که می توان از تماشای نمایش مستفیض شد ، آن وقت به زحمتش می ارزید که آنچه را نمی خواهند باور کنند برایشان ثابت کرد و تعجبشان را بر انگیخت . "

...

...

" آه ! دوست عزیز ، مردم از نظر قوه ابداع چه قدر فقیرند ! همیشه خیال می کنند که شخص به یک دلیل خود کشی می کند . ولی به خوبی می توان به دو دلیل دست به خودکشی زد . نه ، این در مغزشان فرو نمی رود " ...

 

                                                                                                                                                                                                                  سقوط - آلبر کامو


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥
 

دیشب تا صبح مدام یک دنیا بچه رو به صف می کردم تا برن زنگ تفریح . هی صف به هم می خورد و من دوباره از نو شروع می کردم . دوباره صف به هم می خورد ...

دیشب تا صبح من خیلی زحمت کشیدم . انگار که وقت نداشتم مدام ، دست تنها یک دنیا بچه رو به صف می کردم .... پشت هم بند نمی شدن لعنتیا !!!!

خسته م امروز ... هیچ وقت تا به حال تو زندگیم اینقدر احساس ضعف نکرده بودم . یعنی به هر حال یه کاری از دستم بر می اومد . اما این بار ... همین جور موندم .

احساس می کنم آسون ترین کار گریه کردنه . کارهای آسون معمولا آدمو زود خسته می کنم . به اندازه کافی گریه هم کردم ... یعنی هر کاری که می تونستم کردم .... دارم مریض می شم ... دارم مریض می شم . دارم می میرم از غصه .

هرچند ... آدمیزاد هیچ وقت نمی میره طفلک !

دیشب تمام عروسکهامو پیش از خواب نشوندم دورم و از نو اسمهاشونو مرور کردم ... هنوز همه رو یادمه ... داشتم فکر می کردم که .... هیچی !

خلاصه احساس می کنم کار نیمه تموم ندارم هیچ ... مطمئنا تصمیم ندارم خودمو بکشم که کارهای آسون معمولا زود خسته م می کنه . ولی وقت دارم حالا که بنشینم آروم و نگاه کنم که چطور همه چیز یواش یواش تموم می شه . اون هم به بدترین شکل .

همه کارهامو کردم ... ولی ... این صف لعنتی درست نمی شه . همیشه حداقل دو تا مربی سر کلاس بود ولی این بار هیچ کس نیست . منم و .... ااووووووه ... این همه بچه !

این صف اگه درست بشه و این بچه هارو هم که بفرستم زنگ تفریح ، دیگه هیچ کاری نمونده . هیچ کاری نمی مونه ....

ولی پشت هم بند نمی شن که لعنتیا !!

خسته م ... خیلی زیاد ...

 

 

 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٥
 

آوازت رو دوست ندارم ، نگاهت رو ، آهنگ صدات رو دوست ندارم ، خنده هات رو .

اخمت رو دوست ندارم ، خوابت رو دوست ندارم ، بیدارت رو دوست ندارم . دستهات رو ، پاهات رو .

خوشی ت رو دوست ندارم ، غصه هاتو دوست ندارم ، گریه هات رو.

مهربونیت رو ، نازت رو، آغوشت رو ، بوی تنت رو دوست ندارم ، خوبی هات رو ، بدی هات رو .

خشمت رو دوست ندارم ، دادت رو ، بیدادت رو ، سکوتت رو دوست ندارم ، حرفهاتو ...

آوازت رو دوست ندارم ، آهنگ صدات رو حتی ...

...

...

...

پروانه کوچکم باز درد می کرد.

و آهسته میان حرفهاش را

خواب برد ...


 
 
Il ne viendra pas ce soir
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥
 

امروز تمام عصر ، روی دست چپم پروانه می کشم .

وقت زیاد می بره این کار که وقت هم هست البته امروز .

تنم تیر می کشه از باد که صداش رو می شنوم مدام ... " امروز روز خوبی بود ! " ...

روز خوبی بود .

انگار قرار هم که نبوده باشه کسی بیاد ، تمام عصر کار هم زیاد دارم ... کتاب می خونم و روی دست چپم گاهی ...

تنم از باد که صداش رو میشنوم مدام... " امروز روز خوبی بود ! " ...

روز خوبی بود .

با بهار تمام عصر هی چای می ریزیم ، حرف می زنیم ، چیز می نویسیم ... که وقت هم زیاد داریم انگار .

سرم سوت می کشه از باد که صداش هی ... " روز خوبی بود ! " ...

روز خوبی بود .

امروز تمام عصر ، روی دستهای بی قواره م پروانه می کشم تا صبح ... رنگ می زنم روی کاغذهام انگار که کسی قرار هم که نبوده باشه بیاد ، بلند بلند گریه می کنم که گریه کار دخترای بی کاره که من بی کارم امروز وقت هم که هست انگار وقت زیاد داشته بوده باشم که کار هم البته زیاد هست ... کتاب می خونم ، حرف می زنم با بهار ، چای می ریزیم ... آواز می خونم تمام عصر ، امروز روی دست چپم پروانه می کشم .... وای !!!

سرم از باد تیر می کشه مدام ، تنم از باد ...

"امروز روز خوبی بود ! "

روز خوبی بود ...


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ بهمن ۱۳۸٥
 

                                                                 

   Trent Parke                                                                                                                  

خیال می کردم منو نگاه می کنه اما ، نگاه نمی کرد .

انگار کسی روی رفتارم راه می رفت که فرود و فرازم دستم نبود . انگار چیزی کم بود ، جایی . همیشه انگار چیزی کم است ...

راه می رفت ، راه می رفت ، سیگار می کشید که همیشه سیگار حواس آدمیزاد رو پرت میکنه مدام ...

صدای کسی از دور می آمد ، انگار یه نفر اون دورها نشسته بود ته باغ و داشت بلند بلند چیز می نوشت ...

و کوه تاریک بود !

" یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند

ای آسمان آهسته نه پا در حریم یار من

 ترسم صدای پای تو خواب است و بیدارش کند "

 

راه می رفت ، راه می رفت ، آواز می خوند آروم که همیشه آواز هم گاهی ...

***

سال زیاد می بره ، سال زیاد می بره این صدایی که از دور

وقت می بره این خاطره ها که مدام ...

فصل می بره این پاییز که انگار چیزی ،همیشه ، جایی ...

***

خیال می کردم منو نگاه می کنه گاهی .... نگاه نمی کرد ....

خیال می کردم کسی ته باغ راه می ره مدام ... راه نمی رفت کسی

سیگار نمی کشید ... آواز هم حتی

تنها پیرهن نازک من بود که روی درختهای نارنج ،

تاب می خورد

آرام

و کوه تاریک بود ...


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ بهمن ۱۳۸٥
 

" واهمه داشت . از چی ؟ نمی دانست . بیهوده بیمناک بود . از هر چه بیمناک بود . از سایه خویش هم . از این رو شاید که خود را تاراج شده می دید . به یغما رفته .

چنین است . سگها هم پس از کتک خوردن ترسو می شوند . برای نیم یا یک روز ترسو می شوند . ترس . آنها دم به زیر شکم می کشند و می کوشند از هر نگاهی دور بمانند . از هر صدایی بر خود می لرزند . پرهیز از هر چه کنجی می جویند . چشمهایشان بیم زده می شود . کج کج راه می روند . با احساسی از گناه راه می روند . گناه ناتوانی خود . خود را زیادی می بینند . شرمگین و خوار . چنانکه گویی تنها آنکه پیروز است نباید شرمگین باشد . آنکه پیروز است !

افتادن هیچ شکوهی ندارد . بر زمین خوردن خواری می آورد . آنگاه که جانی از زیر ضربه ها به در بردی ، تازه هراس آغاز می شود . جویده شده ای . جای جای زخم . بیم در تو بافته می شود . احساس اینکه نتوانی برخیزی . احساس دهشتناک . اگر نتوانی برخیزی ؟! بیم فردا . این تو را می کشد . با اینهمی برمی خیزی . نیمه خیز می شوی و بر می خیزی اما هماندم که در برخاستنی ترس این داری که نتوانی بایستی . به دشواری می ایستی اما به راه افتادن دشواری تازه ایست . یک گام و دو گام . پاها ، پاهای تو نیستند . می لرزند . ناچار و نومید قدم برمی دارند . ناچار و نومید قدم برمی داری .

در تو ستونی فرو ریخته است !

چنین بود زیور . "

                                                                      کلیدر - جلد دوم