من مادرم هستم

 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥
 

نه... چندان هم تنها نیستم .

به خاطر این نیست که شبه و من خسته م یه کمی و کلی سرم درد می کنه و طبق معمول شاید کمرم ... یعنی این بار به خاطر کمردرد هم نیست حتی .

به خاطر تمرین امروز هم نیست که من رسما سر ارکستر گند زدم و اصلا تمرکز نداشتم .

واسه خاطر اینم نیست که مث دختر بچه های 12 ساله از بعد از ظهر تا حالا دارم به هنر پیشه تو یه سریال در پیت آرژانتینی فکر می کنم و هر چی فکر می کنم به هیچ نتیجه ای نمی رسم ! ( یعنی خب ... فکر نکنم که یه روز بتونم باهاش عروسی کنم !!!!! )

فکر کردم شاید اشتباه کردم و لجبازی کردم که امشب گفتم نیاد که من نبینمش و شاید مثلا دلش تنگ بشه یه کمی و اینا دیگه .... ولی واسه خاطر این هم نیست .

به خاطر این هم نیست که دلم خیلی خیلی تنگ شده ... واسه این هم حتی نیست که دلم خیلی خیلی خیلی تنگ شده .

واسه خاطر اینم نیست که علی اخوان بهم گفت وبلاگت جواده .... آخه به قول بهار چه قد مگه مهمه ؟! ... نه ... اینم نیست .

واسه اینم نیست که jan هنوز هدیه ای که براش فرستادم رو نگرفته .

واسه خاطر اینم نیست که یاد همه چیزایی افتادم باز که هیچ وقت نداشتم ، مث دامن لامبادای بیتا که صورتی بود و من خب ... خیلی دوستش داشتم . مث اون گوشواره پلاستیکی ها که هیچ وقت نتونستم گوشم کنم چون گوشم زخم می شد . مث 18 سال که دلم پر می زد که فقط یه سال ، فقط یه سال سیزده بدر برم بیرون و الان می تونم ، ولی اگه سرم بره حاضر نیستم قدم بذارم تو خیابون ...  مث تُپُلی که عروسک بهار بود و دیگه عینش پیدا نشد که واسه منم یه دونه بخرن .

مث یه عالمه چیز دیگه ........... نه ، واسه خاطر اینام نیست .

وای... چه قد مزخرف گفتم !

البته واسه اینم نیست که امشب خیلی بد می نویسم ....

خلاصه نمی دونم چرا .... ولی امشب هیچ خوب نیستم ... هیچ خوب نیستم امشب .

شاید یه کم خسته م و خب یه کم سرم درد می کنه و کمرم البته ...

حتما واسه خاطر همینه که حالم هیچ خوب نیست امشب .


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ دی ۱۳۸٥
 

روزهای حرام شده ام را

و حیف حیفِ کنارش خوابیده ام را

چال می کنم

پنج شنبه پاییز

در حیاط پشتی این باغ .

بلوار "سرولات" و دستهای امیر

میوه های نارسیده با گلوی برادرش

با بهار بهار و مرا ...

زشت شده ام

شبیه دوستان دبستانی ام

با سینه های تخت و لپهای کبود

تمام پرتقالهای این باغ

از چشم به راهِ کسی که کال مانده اند

و من

پلاسیده بر زانوی راست مادرم

شانه های دست خورده ام را

چال می کنم

با اولین باران امسال

پنج شنبه

کنار درختهای پرتقال .


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥
 

انگار آدم ساده ای بوده باشم گاهی ... خجالت می کشم .

انگار که آدم ساده ای بوده باشم گاهی ...

فکر می کنم شاید خبر داشتم از امروز که هی احساس می کنم انگار سالهاست ... خجالت

می کشم !

انگار اشتباه بزرگی کرده باشم گاهی ... پشیمون می شم از خودم ... از اینکه ای کاش ، ای کاش یه دور برگردون بود جلوتر از اینجا ، ...

انگار ساده بوده باشم گاهی ... از انتظار یه دوربرگردون کوچیک ... خجالت می کشم !

گاهی فکر می کنم شاید اگه عکسها رو جمع کنم از این دور اتاقم ... شاید اگه جمعشون کنم که آخه شلوغ هم شده یه کم این اطراف...

گاهی اگه عکسها رو جمعشون کنم فقط ، که انگار ساده بوده باشم گاهی، ... نگاهشون می کنم هنوز ....

گاهی انگار که زودتر از همه خسته شده باشم ، انگار عقب مونده باشم از همه گاهی ... خجالت می کشم .

انگار که ساده بوده باشم خیلی ... خیلی خسته شده باشم انگار ... عقب مونده باشم از همه گاهی ... انگار ساده بوده باشم ...

کاش جلوتر از اینجا میشد گاهی ... یه دور برگردون پیدا کرد .


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٥
 

اگر اومد ٬ بگید تموم زمستونو مریض بوده امسال . انگار همه برفای دنیا اومده رو سرش تلنبار شده . بگید نیست امسال ٬ انگار که نبوده هیچ .

اگر اومد ٬ راهش ندین بیاد . بهار راهش نمی ده حتما که بیاد دست بکشه رو موهام که "خوابی؟" ... راهش نمی ده بهار ... چند دقیقه ای آواز میخونه آروم و می ره زود .

اگر اومد ٬ بگید شام کوفته داریم یا عدس پلو . نمی مونه . اگه واسه خاطر منم اومده باشه نمی مونه امشبو . حتی واسه خاطر منم اگه اومده باشه نمی مونه .

اگر اومد ٬ جوابش ندین . یه گوشه می شینه با عروسکای ریز و درشتش هی ور می ره ٬ ور می ره اونقدر که خوابش می بره و خوابای قشنگ قشنگ می بینه برام .

اگر اومد ٬ راهش ندین آ !! ... بهار راهش نمی ده حتما .

اما اگر نیومد یه وقت ٬ یا دیر کرد ٬ ... بفرستین پی اش ٬ بیاریدش ٬ سلامش بدین اما ... راهش ندین دیگه هیچ وقت .

بهار راهش نمی ده حتما ...


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
 

یکی انگار در زد !

یکی در زد ... اومده بود منو ببینه . گمونم دست کشیده بود رو موهام که یعنی " بخواب ..... وقت زیاد داری حالا "...

یکی در زد انگار ! سلام کرد . چراغ اتاق رو روشن کرد . بوی درخت می داد .... رفت دو تا لیوان چای ریخت و آورد نشست کنار دستم .

یکی در زد !

گلریز نبود .... امیر نبود ... صدای خوبی هم نداشت طفلک که حالم از هر چی صدای خوبه به هم می خوره این روزا .

یه جیزی بود شبیه زنگ نقاشی ، آگهی های وسط یه فیلم ترسناک ، شبیه جمعه صبح ، زنگ آخر پنج شنبه ، ... شبیه تمام حادثه های خجسته دنیا !

بغلم گرفت ...... بغلم گرفته بود انگار ....

***

یکی امروز در زده بود !

من انگار خواب مونده بودم باز.....


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ دی ۱۳۸٥
 

من پر از شاخه های بافته ام به هم

که انار داده ام زیاد

انارهای سفید 

                     برای عصرهای پاییزی ات

کسی در اتاق سرفه می کند

انگار پروانه کوچکی از بازوی راستم می پرد

و برگهای ریخته ام را باد ...

امروز مادرم

دانه دانه مرا تا کوه تشییع می کند

و باز می آید

                     با شاخه های بلند بر شانه هاش

پر از شاخه های بافته ام به هم

من

برای بادهای عصر

انگار کسی در کوه می خواند

شانه های بهار تیر می کشد

و تو را کنار آتش عصر خواب می برد

برگهای ریخته ام را

                        باد می برد .     


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
 

همه آدمها حتما یه " آقا ماشاالله " تو زندگیشون داشتن که یه روز بیخودی اومده تو روزگارشون و یه روز بیخودی رفته .

همه آدمها بی اینکه بفهمن این آقا ماشاالله چه فایده ای به حال زندگیشون داشته ، تو خاطرشون حفظش می کنن ولی هیچ وقت یادش نمی کنن طفلی رو !

آقا ماشاالله من کثیف بود ، موهای بلند داشت و ریش بلند و ناخن بلند و قد بلند داشت . شبیه بابای خوب من ! نبود ولی خیلی شبیه بابای خوب من بود با صدای بلند که صدای بلند هم داشت حتی گاهی .

آقا ماشاالله مث تموم خیلی از شبیه باباهای دیگه هیچ منو دوس نداشت و بهار رو دوس نداشت و هیچکس رو شاید ! اما من همیشه تو خاطرم دارمش مث یه اشتباه بزرگ که گاهی آدمیزاد رو از پشیمونی داغون می کنه ....

گاهی یه غصه کوچیک میاد ته دلم می شینه که آخه یعنی حیوونکی ! ... تو که هیچ چیز ی از بچه گیت یادت نمونده ، حتی هیچی ، چطوری این آقا ما شا الله طفلی بیچاره رو یادت نمی ره ؟

آخه می دونی ؟! .... شبیه بابای خوب من ! بود که موهاش بلنده . ریشش بلنده و قدش بلنده و صداش بلنده ... اما قصه ش ... خب .... نه چندان !


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٥
 

رنگ به رنگ پیرهنم را پریده اند

پروانه های بنفش

و کناره های سنگ را من

با بالهای کوچکم

                       لنگ می زنم

کسی از ما مرده است

امروز

جنازه کوچکش را در حیاط

جشن می گیرند

با شمع روشن و باد

و مردی که از ته باغ

                       بیداد می خواند

امروز جمعه نیست

امیر تار به تار پیرهنم را زار می زند

بهار آب می ریزد براش

کناره های تُنگ را من

با بالهای کوچکم

                       رنگ می زنم

عصر امروز

پروانه های بنفش می پرند

مرا          پیرهن خوابم را

از شانه های مردی که تا صبح در باغ

                       بی داد می خواند .


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ دی ۱۳۸٥
 

 این آدمیزاد هیچ وقت نمی میره !

حتی " اگه از تب وهن دق کنه " هم حتی ، نمی میره .

اگه تنهای تنها باشه ، اگه بدبخت باشه ، اگه بدبخت تر هم باشه حتی ،

نمی میره .

اگه مجبور باشه عزیزترین چیزهاشو با آدمای دیگه نصف کنه هم حتی ، نمی میره .

اگه زشت باشه ، اگه چاق باشه و هر روز چاق تر هم بشه حتی ، نمی میره .

...

این آدمیزاد طفلک حتی اگه از غصه بمیره هم حتی ، نمی میره !!!...


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥
 

" ...

و از این آفتاب ، از این بعدازظهر ، هیچ چیز باقی نخواهد ماند ، حتی یک یادبود .

سراسر زندگیم پشت سرم است . تمامش را می بینم . شکلش را و حرکتهای کندی را که مرا تا اینجا آورده اند .

مطلب چندانی برای گفتن درباره اش نیست ...

...

حالا می خواهم مثل  " آنی" عمل کنم ، می خواهم بیشتر از خودم عمر کنم .

بخورم ، بخوابم . بخوابم ، بخورم .

به کندی و آهستگی وجود داشته باشم ، مثل این درختها ، مثل یک گودال آب ، مثل نیمکت قرمزرنگ تراموا . "            

      Jean-paul sartre

 

 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۳:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ۱۳۸٥
 

Sharon Eisley 

انار  انار

و هزار بار انار

که لک می زند بهار

دست و دلش

و نداشتی براش

انار   انار

پدرم بزرگ شده است

خمیازه های بلند می کشد

و دستش را به روی هر کسی که بهار

هوار   هوار

جار بزنید همه جا را

که گمان می کند گاه

من مادرم هستم

و نگاش هی به دانه های انار

بهار !    بهار !

زهرمار

که هیچ اناری به خانه نمی آید

پدرم مرد شده است انگار .