من مادرم هستم

 
این اتفاق نادری‌ست،از من عکس بگیر
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
 

مجموعه‌ی مولتی‌مدیای " این اتفاق نادری‌ست/از من عکس بگیر"

کاری مشترک از بهاره و بنفشه فریس‌آبادی

17 و 18 بهمن ماه در خانه‌ی نمایش آو

ساعات اجرا: 17-18-19

برای کسب اطلاعات بیشتر و رزرو بلیط با این شماره تماس بگیرید: 09329328248

 

پ.ن : عواید فروش بلیط این نمایشگاه به "انجمن حمایت از حقوق کودکان" اختصاص داده خواهدشد.


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢
 

گفتگوی عطیه نوری با من به بهانه‌ی انتشار مجموعه‌ی "چنددقیقه بعدازانتحار"
روزنامه‌ی اعتماد /پنجشنبه 3 بهمن 92
"مولودی که تولدی سخت برایش رقم خورد"

http://www.etemaad.ir/Released/92-11-03/338.htm#265015


 
 
En deuil
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
 

برمی‌گردم به قرن‌های دیگری ازمن. سطور نانوشته‌ای می‌شوم پیش از اختراع ،و خطوط رویش مو بر شانه‌هایم را معنا می‌کنم که بشود "آه". برمی‌گردم به انهدام زمین. یخ‌های توی مردمک‌ام آب می‌شود. لب‌هایم به اشتباه می‌افتند. و شکلِ سیاره‌ات با مدارِ طلایی‌اش کشف می‌شود بر سنگ،سال‌ها بعد ... برمی‌گردم به ابتدایِ قرون.چندصدسالِ مانده به میلادت را صبرمی‌کنم میانِ انهدام و اقیانوس ... اقیانوس ... اقیانوس : خطوطِ ریزِ پیچ پیچ بر اندامِ آخرین افرایی که یادم مانده است... رفته‌ام به قبل . به نعره‌هایِ از سرِ تنهایی . رفته‌ام تا بشوی زحل. سرخوشانه بچرخی میانِ اشتباه و کشف . و تا میلادت هنوز قرن‌ها وقت مانده باشد.


 
 
مجموعه‌ی شعر بنفشه فریس‌آبادی
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢
 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢
 

درخاطراتِ مسکو نوشته بود : هوا به خنکایِ موهای توست. و باران که گویا همیشه همین‌طور مصنوعی و سرد نازل می‌شود این‌جا، درست مثل توست. مصنوعی و سرد. نوشته بود : سرزمینِ وسیعِ تن‌ات جای خوبی برای تبعید است.از رود که می‌گذری، در تاریکی سمتِ چپ خیابان، سرمایِ کوچه‌ای احساس می‌شود . نوشته بود: تمامِ کوچه‌های این سرزمین به تو ختم می‌شوند. به هوشِ سیاهِ چشم‌هایت.و لب‌هایت که یخ‌بندانِ پیش از فروپاشی‌ست. به سمت بارانیِ سیاهت که بپیچی شب شده‌است. در رویایی مصنوعی و سرد کنارت دراز می‌کشم و در رویای فرداش کنارِ تو بیدار می‌شوم... سال‌ها بعد،در نامه‌های دیگرش نوشت : حالا که نیستی، تبعید ،معنایِ سیاهِ سال‌هایی‌ست که می‌آیند. این‌جا باران به منوالِ همیشه است ،و در انتهایِ کوچه هنوز، بارانیِ سیاهِ تو با دست‌های باز،ایستاده مُرده‌است.


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
 

دلم خواست توی کهکشانِ خودم باشم .که قاطیِ سیاهچاله‌های نکبتیِ‌اش بخوابم و پا شوم هرصبح ،وَ تو در سیاره‌ی خودت باشی. خواستم توی خودم باشم که دست سیاه و سفیدِ تو از چند قارّه گذشت. مرا از گیس کشید، بُرد، وَ در  اعماقِ سیاه‌ترین حفره‌ی ماه ولم کرد. دلم از کهکشانِ خودم می‌رود کم‌کم. صبح می‌شود، ظهر می‌شود. عصرمی‌شود، و تو در تمامِ اوقاتِ من شبی.

مدارِ من از دست رفته‌است، و من به خاطرِ یک تابِ موی سیاهِ تو برگونه‌ات، با تمام سیّاره‌های جهان، شاخ‌به‌شاخ می‌شوم.


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

دارم به یادمی‌آورم. رویایِ مُرده‌‌ای کنار صندلیِ تاریکِ من درسینما لم داده و سخت غمگین است. و آن‌چه یادم نمی‌آید درست همین است: صندلی، خالی، غمگین ... تصورِ معاشقه در حلقه‌های موی سیاهِ "سامارا" سخت است.تصور لب‌های کبودِ تو بر انحنایِ گردنِ تاریکِ من . تصورِ لحظاتِ هولناکِ تو . ناخن‌های شکسته که بر دسته‌های صندلی چنگ می‌زند. و راهروی رو‌به‌روی پاهایم که خالی از چراغ‌قوه و پاست. خالی،غمگین،تاریک...از جنبشِ دست‌هایِ لاغرش بر اضطراب کشاله‌ام تکان نمی‌خورم از ترس. "مبادا دوباره برود توی فیلم"، و درهمین حین، هیبت سیاه و سفیدش می‌لغزد روم به کندی. پرت می‌شوم در اعماقِ سیاهِ خوابی دیگر ، تا فرصتی کند که دوباره بمیرد ... 

نه ، یادم نمی‌آید .تصورِ معاشقه سخت سنگین است ، و لب‌هایم باز نمی‌شوند ازهم که بگویم : او را بوسیده‌ام یا ... او را نبوسیده‌ام.
 

 
 
Requiem
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٩:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ شهریور ۱۳٩٢
 

بارآخر بود ... از چالِ روی چانه‌اش دلم خالی شد و ریخت. از دست‌های مودب و سردش که روی سینه‌ی لاغرش تکان نمی‌خورد. " خانم‌ها! آقایان! او مرده‌است. و سفیدیِ ارکیده‌های شما بر چوبِ گرانِ تابوت‌اش، فرقی نمی‌کند براش." نگفتم... به صفحه‌ی برفکیِ دیگری در جای دیگری از دنیا خیره شدم. و فکر کردم "آه! که لبخند ابداعِ تو بوده‌است قطعن. و دست، وقتی که دورِ عذابِ عضلاتِ زانو گیر می‌کند، کشف تو بوده‌است. صدا کشفِ تو بوده‌است .صدا ... صدا " ...

راهی نیست . بخش بزرگی از من در دوایرِ نامنظمِ چوب ، دفن شد. باقی "خالیِ" سنگینی‌ست که تصاویر محبوب‌اش ،یک به یک تشییع می‌شوند روبه‌روی چشم‌هایم .  من عاشق جنازه‌ی ترسناکِ مهربانی هستم و برای کَندنِ او از بافت‌های مسمومِ تن‌ام ، راهی نمانده‌است. 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٢
 

شب‌هایی هم هست دراواسط ماه آخر تابستان که با چشم و دهانِ دوخته غلت می‌زنی مدام در حوض پزشکی قانونی. شانه‌ات که به شانه‌ی سرد انواع دیگری از خودت برخورد می‌کند، یاد عشق‌های نداشته می‌افتی و فکر می‌کنی کاش بشود . بشود که در برخورد ذراتِ معلقِ فرمالین با نگاهِ نداشته‌ات ، گریه کنی... شب‌هایی هست که کرختیِ عمیقِ خواب در ساق‌هایت، لالاییِ چپ و راستِ بچگی‌هات را یادت بیاورد. بعد همان‌طور که غوطه‌وری در حوضِ سرما و انتظار، بالش از زیر سرت بلغزد روی فرش و پستانکِ قرمزت در بزاقی شفاف و بی‌قید ، لُپ‌های صورتی‌ات را گرم کند. گاهی هم هست که فشار نخ‌های روی لب‌ات ،گفته نگفته‌های میان تو با رفقای زنده‌ات را یادت می‌اندازد. که دلت بخواهد صدا بزنی "لیلی! موهایم را بباف". و صدا نزنی . در تماس‌های بعدی‌ات با چانه‌ی معلق کسی دیگر، یاد خودش بیفتی. یاد بوی دود و عطر در انگشت اشاره‌اش در ترسیم خطوط موازی ، از زیر گوش راست تا لرزِ جوانِ چانه‌ات ... درتماسِ آخر، بهار برسد، با لیوان گل گاوزبان و نبات، وَ نبض دردناکِ پشت گردنت را لای انگشت‌های باریک‌اش مهار کند ... بعد در نگاهی که نیست به آسمانِ احتمالیِ بالای حوض ، تعفنِ موّاجِ آب از زیر کفل‌های مُرده‌ات عبورکند ، با خودت فکرکنی "تمام شده" ... و دلت سخت برای چشم‌هایت تنگ شود ...  


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٢
 

مادر جوانِ من هق‌هقِ ته-صدای معین بود. بهیارِ ساده‌ای کنار میز چهارگوشِ آشپزخانه که یک پایش را روی پای دیگرش می‌انداخت ، سیگارش را بین انگشت‌ها می‌چرخاند : "یه کاری کن ، یه کاری کن واسه‌ی خونه دلم تنگ بشه "و به‌رغمِ تمامِ تلاش‌هایش باز هرچه از زیر چانه‌ بر دامنِ طوسی‌اش می‌چکید ، حوض کوچکِ هفت سالگی‌ام را دایره دایره می‌کرد. مادرِ جوانی‌ام فریادِ بی‌پروایِ اِبی‌ست، پنجاه درصدِ مانده از سربازِ از جنگ برگشته ایست که من خاکِ اجدادی‌اش بودم. با پرایدِ دودیِ نُقلی‌اش تمامِ دوربرگردان‌های تهران را بی‌احتیاط می‌پیچد و ناکوک نمی‌شود . خاکِ سیگارش را از شیشه می‌تکاند، باد می‌زند به ابریشمِ چتری‌های بلوطی‌اش . وَ داد می‌زند "وقتی دلگیری و تنها..." ... "وقتی دلگیری و تنها..." و "غربت تمامِ دنیا" در سرزمینِ سی سالگی‌هایم غم‌باد می‌شود ... من مجموعِ این دو حادثه‌ام .بازمانده‌ی بلایی خانمان برانداز، که عصرها ، دلگیر ، تنها ، کنار پنجره می‌ایستم ، و هرچه فکر می‌کنم، هرچه فکر می‌کنم، دلم برای آن خانه تنگ نمی‌شود ...



 
 
← صفحه بعد