من مادرم هستم

 
Comédie Larmoyante
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩٦
 

 

"کمدیِ گریان" یا همان Comédie Larmoyante گونه‌ای نمایش است که در آن مرز میان کمدی و تراژدی از بین می‌رود. یعنی مخاطب این نمایش نمی‌داند چه خاکی به سرش بریزد! بخندد یک‌جور،نخندد هم یک جور دیگر. این گونه‌ی نمایشی در قرن هجدهم توسط پیِر-کلود نیوِل دولاشوسه‌،نمایشنامه‌نویس فرانسوی ابداع شد. خدابیامرزدت موسیو لاشوسه!

دروغ چرا ؟ شعرهای من هم مثل بسیاری از شاعران بخت‌برگشته‌ی دیگر در انبارِ خانه‌مان خاک بر سر شده‌اند. ما همه اشتباه کردیم. اما تاوان اشتباهمان نه خاک خوردنِ شعرهامان در پستو که هم‌کلام شدن و جدل با شخصی‌ست بی‌ادب ، هتّاک و پرخاشگر .

مجموعه‌ی شعر من در سال 89 با عنوان «نخست مروری بر خلاصه‌ی خبرها» از سوی نشر چشمه برای اخذ مجوز به وزارت ارشاد فرستاده شد و متأسفانه در سال 91 ممنوع‌الانتشار اعلام شد. همان سال به توصیه‌ی یک دوست با یکی از مسئولان انتشارات بوتیمار تماس گرفتم. این مسئول محترم هم به من وعده دادند که ظرف چندماه مجوز کتاب را گرفته و آن را منتشر خواهندکرد. طی مکالمات تلفنی چندین بار هزینه‌ی چاپ کتاب را –با اشاره به این نکته که برای من تخفیفی ویژه در نظرخواهندگرفت- بین هشتصد هزار تا یک میلیون تومان تخمین زدند. اما در نهایت آن تماس تلفنیِ شوم با من هم گرفته شد : قیمت کاغذ بالارفته و پول می‌خواهیم. یادم هست آن شب با این شخص/فرد/آقا یا هرچه ! مشاجره‌ی کلامی سختی داشتم و یادم هست که چطور با همان ادبیاتِ سخیف و مهوّع که همه کم‌وبیش طعم آن را چشیده‌اند به من یادآور شدند که همان‌طور که هنگام خرید تخم‌مرغ از بالارفتن هرروزه‌ی قیمت حیرت نمی‌کنم، حق ندارم از سه برابر شدن قیمت چاپ کتابم هم تعجب کنم. یادم هست که مرا تهدید کردند که«یا پول را بریز یا کتاب‌هایت در چاپخانه می‌مانند» و باز یادم هست که روز بعد مثل بچه‌های خوب پول را ریختم به حساب مدیر متین و محترم انتشارات بوتیمار. ایشان هم ضمن حفظ متانت و وقار و تظاهر به بی‌خبری از همه‌چیز برای بنده پیامک تشکر فرستادند! خدا بیامرزدت موسیو لاشوسه! ... سال بعد، یعنی سال 92، زمانی که طبق ادعای دست‌اندرکاران نشر، هنوز یک هفته الی ده روز تا انتشار کتاب باقی مانده بود، دوباره با من تماس گرفتند ؛ گویا همان روز جلسه‌ی رونمایی برای کتاب فلان شاعر در فلان کافه را برگزار کرده بودند. همان آقای مسئول امورِ(!) نشر ضمن ابراز خرسندی از نحوه‌ی پذیرایی و برگزاری جلسه از من خواستند پس از انتشار کتاب در همان مکان یک جلسه‌ی رونمایی برگزار کنم. هی از من انکار و از ایشان اصرار تا خلاصه با همان لحن همیشگی مرا «خانوووم»(با واو کشیده)خطاب کردند و فرمودند « شما دو راه دارید : یا الان تاریخ جلسه را مشخص می‌کنید و یا الان تاریخ جلسه را مشخص می‌کنید.» و اضافه کردند مبلغ صدهزارتومان هم بابت پذیرایی از من گرفته خواهد شد. یادم هست که باز هم در مقابل لحن و گفتار این شخص خلع سلاح شدم و پیش از آن که حتی کتابم را به چشم دیده باشم، تاریخی را برای جلسه‌ی رونمایی کتاب مشخص کردم. بعد حدود دویست نفر از دوستان و اهل ادب و شاعران و منتقدانی را که می‌شناختم دعوت کردم. بعد از انتشار کتاب، دو روز مانده به جلسه‌ی رونمایی، با دفتر نشر تماس گرفتم که به آن‌ها اطلاع دهم فلان منتقد و فلان شاعر هم در جلسه، درباره‌ی کتاب صحبت خواهند کرد. یادم هست صدایی از پشت تلفن به من گفت که فراموش کرده‌اند با کافه‌ی مذکور هماهنگی‌های لازم را انجام دهند و جلسه برگزار نخواهد شد. احوالاتِ من و باقیِ ماجرا را حتماً خودتان حدس می‌زنید. خلاصه آن‌که «چنددقیقه بعد از انتحار» منتشر شد ؛ پرونده‌ی قتلی که آن را «انتحار» جا زدند و بایگانی‌اش کردند .یک روز از باربری ترمینال بیهقی تهران با من تماس گرفتند و گفتند چند کارتن «چیز» به اسم من آمده و از من آدرس خواستند. می‌خواهم بگویم با افرادی چنان حقیر طرف هستیم که بعد از گرفتنِ حدود دو و نیم میلیون تومان (در موردِ خودم صحبت می‌کنم) بابت انتشار کتاب، به خاطر معاف شدن از پرداخت سی هزارتومان هزینه‌ی حمل بار از بیهقی تا خانه‌ی مولف، حتی به خودشان این زحمت را نمی‌دهند که کارتن‌های «چیز» را از باربری تحویل بگیرند و از سوی دفتر نشر برای مولف ارسال کنند! ... باقی ماجرا را همه می‌دانیم . کتاب من هم مانند کتاب بسیاری از شاعرانی که به ذلت همکاری با نشر بوتیمار تن دادند، در هیچ کتابفروشی‌ای یافت نشد. دو سال متوالی در زمان نمایشگاه کتاب تهران، هیچ‌کس «چنددقیقه بعد از انتحار»ِ مرا در غرفه‌ی نشر بوتیمار ندید. و جالب‌تر از همه این که همین چند روز پیش پیامی دریافت کردم. گویا یک نفر از غرفه‌ی بوتیمار کتاب را خواسته ، نداشتند و در جواب این فرد که پرسیده «مگر کتاب تمام شده که در غرفه‌ی بوتیمار موجود نیست؟ و اگر تمام شده چرا تجدید چاپ نمی‌شود؟» فرموده‌اند « پیش از هرچیز باید دید ما علاقه‌ای به ارائه و بازتولیدِ کتابِ این«خانوووم» (با واوِ کشیده) داریم یا خیر!» ... دیگر بگذریم از موارد مهوع ریزی مثل درخواستِ پنجاه هزارتومان بابت تبلیغ کتاب در اینستاگرام و بعد از تن ندادن به این خفت، تهدید به عدم هرگونه تبلیغ و پخش و غیره و غیره .

مخلص کلام ، من، بنفشه فریس‌آبادی مانند بسیاری دیگر از شاعرانِ نادیده گرفته شده توسط بوتیماری‌ها، از شما سوال می‌کنم،کتاب‌های ما کو؟حق و حقوقِ ما کجاست؟ یعنی همه‌ی ما یک مشت چرندنویسِ پرت‌وپلاگوییم که هیچ کتابفروشی حاضر به دریافت کتاب‌های هیچ‌کدام (تأکید می‌کنم) هیچ‌کدامِ ما نبوده و نیست ؟ چرا به رغمِ ادعای ارزیابیِ کتاب‌ها پیش از تنظیم قرارداد، نظرات حقیقیِ شما درمورد تألیفاتِ ما بعد از گرفتن هزینه‌ی انتشار و چاپ کتاب عیان می‌شود؟ پانصد جلد از کتاب من در انبار خانه‌ی خودم است و طبق قرارداد و ادعای شما مبنی براین‌که قادر به پخش کتاب من نبوده‌اید، باید پانصد جلد از کتاب من در انبار نشر بوتیمار باشد. هست ؟ برای ارائه‌ی کتاب‌ها در غرفه‌ی خودتان در نمایشگاه کتاب هم مگر باید برای کسی زبان بریزید و تمنا کنید؟ نیست ؟ چرا هیچ مبلغی بابت کتاب‌های فروخته شده پرداخت نمی‌شود؟

در آخر باید بگویم،همان‌طور که ابتذالِ تابیده شده در تاروپودِ زیستِ شما به خودتان مربوط است و نواقص و معایب ذهنی، اخلاقی،جنسی و ضعف ادبیِ شما مصداق عدم عملکرد صحیح‌تان به عنوان ناشر نیست، ما فاحشه‌مغز باشیم یا نباشیم، حرام‌زاده باشیم یا نباشیم، بی‌شرف و هرزه، باشیم یا نباشیم، درگیر شورپایین‌تنه‌ی خودمان باشیم یا شعور بالاتنه‌ی شما، به شما مربوط نیست .ما در برابر شما فقط مولفیم و شما در برابر ما فقط ناشر. پس جمع کنید بساط فحاشی، لودگی و نمایشِ مضحکِ خالی از تخیل‌تان را.


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳٩٥
 

«...رسانه،شایعه‌ای در مقیاس کره‌ی زمین.کسی یک هواپیما را از سردلخوشی از مسیرش منحرف نمی‌کند، بلکه به خاطر اشغال کردن صفحه‌ی اول یکی از روزنامه‌ها این کار را می‌کند. رسانه‌ها را جمع کنید،آن‌وقت همه‌ی تروریست‌ها بی‌کار می‌شوند. این هم که شدنی نیست!.»

«سفرزمستانی» منتشر شد ...
#نشرچشمه
#املی‌نوتومب
#بنفشه‌فریس‌آبادی

 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳
 

... و “بگیر”ش این‌که بچه کند دریا

دست بزنی به نرمیِ حلزونی که احتمالن سر کرده توی صدف‌اش

یعنی به طور دقیق از راه ناف به اعماق‌اش دست بزنی

که درست مثل تخم‌ریزی توی آب

دیگر شده است، رفته و تمام
...

انتشار شعر «هشت دقیقه از شدن تا عبور» در سایت مانیها

 

http://maniha.com/?p=2698


 
 
این اتفاق نادری‌ست،از من عکس بگیر
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٢
 

مجموعه‌ی مولتی‌مدیای " این اتفاق نادری‌ست/از من عکس بگیر"

کاری مشترک از بهاره و بنفشه فریس‌آبادی

17 و 18 بهمن ماه در خانه‌ی نمایش آو

ساعات اجرا: 17-18-19

برای کسب اطلاعات بیشتر و رزرو بلیط با این شماره تماس بگیرید: 09329328248

 

پ.ن : عواید فروش بلیط این نمایشگاه به "انجمن حمایت از حقوق کودکان" اختصاص داده خواهدشد.


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢
 

گفتگوی عطیه نوری با من به بهانه‌ی انتشار مجموعه‌ی "چنددقیقه بعدازانتحار"
روزنامه‌ی اعتماد /پنجشنبه 3 بهمن 92
"مولودی که تولدی سخت برایش رقم خورد"

http://www.etemaad.ir/Released/92-11-03/338.htm#265015


 
 
En deuil
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ دی ۱۳٩٢
 

برمی‌گردم به قرن‌های دیگری ازمن. سطور نانوشته‌ای می‌شوم پیش از اختراع ،و خطوط رویش مو بر شانه‌هایم را معنا می‌کنم که بشود "آه". برمی‌گردم به انهدام زمین. یخ‌های توی مردمک‌ام آب می‌شود. لب‌هایم به اشتباه می‌افتند. و شکلِ سیاره‌ات با مدارِ طلایی‌اش کشف می‌شود بر سنگ،سال‌ها بعد ... برمی‌گردم به ابتدایِ قرون.چندصدسالِ مانده به میلادت را صبرمی‌کنم میانِ انهدام و اقیانوس ... اقیانوس ... اقیانوس : خطوطِ ریزِ پیچ پیچ بر اندامِ آخرین افرایی که یادم مانده است... رفته‌ام به قبل . به نعره‌هایِ از سرِ تنهایی . رفته‌ام تا بشوی زحل. سرخوشانه بچرخی میانِ اشتباه و کشف . و تا میلادت هنوز قرن‌ها وقت مانده باشد.


 
 
مجموعه‌ی شعر بنفشه فریس‌آبادی
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ آذر ۱۳٩٢
 


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳٩٢
 

درخاطراتِ مسکو نوشته بود : هوا به خنکایِ موهای توست. و باران که گویا همیشه همین‌طور مصنوعی و سرد نازل می‌شود این‌جا، درست مثل توست. مصنوعی و سرد. نوشته بود : سرزمینِ وسیعِ تن‌ات جای خوبی برای تبعید است.از رود که می‌گذری، در تاریکی سمتِ چپ خیابان، سرمایِ کوچه‌ای احساس می‌شود . نوشته بود: تمامِ کوچه‌های این سرزمین به تو ختم می‌شوند. به هوشِ سیاهِ چشم‌هایت.و لب‌هایت که یخ‌بندانِ پیش از فروپاشی‌ست. به سمت بارانیِ سیاهت که بپیچی شب شده‌است. در رویایی مصنوعی و سرد کنارت دراز می‌کشم و در رویای فرداش کنارِ تو بیدار می‌شوم... سال‌ها بعد،در نامه‌های دیگرش نوشت : حالا که نیستی، تبعید ،معنایِ سیاهِ سال‌هایی‌ست که می‌آیند. این‌جا باران به منوالِ همیشه است ،و در انتهایِ کوچه هنوز، بارانیِ سیاهِ تو با دست‌های باز،ایستاده مُرده‌است.


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آبان ۱۳٩٢
 

دلم خواست توی کهکشانِ خودم باشم .که قاطیِ سیاهچاله‌های نکبتیِ‌اش بخوابم و پا شوم هرصبح ،وَ تو در سیاره‌ی خودت باشی. خواستم توی خودم باشم که دست سیاه و سفیدِ تو از چند قارّه گذشت. مرا از گیس کشید، بُرد، وَ در  اعماقِ سیاه‌ترین حفره‌ی ماه ولم کرد. دلم از کهکشانِ خودم می‌رود کم‌کم. صبح می‌شود، ظهر می‌شود. عصرمی‌شود، و تو در تمامِ اوقاتِ من شبی.

مدارِ من از دست رفته‌است، و من به خاطرِ یک تابِ موی سیاهِ تو برگونه‌ات، با تمام سیّاره‌های جهان، شاخ‌به‌شاخ می‌شوم.


 
 
 
نویسنده : بنفشه فریس آبادی - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ مهر ۱۳٩٢
 

دارم به یادمی‌آورم. رویایِ مُرده‌‌ای کنار صندلیِ تاریکِ من درسینما لم داده و سخت غمگین است. و آن‌چه یادم نمی‌آید درست همین است: صندلی، خالی، غمگین ... تصورِ معاشقه در حلقه‌های موی سیاهِ "سامارا" سخت است.تصور لب‌های کبودِ تو بر انحنایِ گردنِ تاریکِ من . تصورِ لحظاتِ هولناکِ تو . ناخن‌های شکسته که بر دسته‌های صندلی چنگ می‌زند. و راهروی رو‌به‌روی پاهایم که خالی از چراغ‌قوه و پاست. خالی،غمگین،تاریک...از جنبشِ دست‌هایِ لاغرش بر اضطراب کشاله‌ام تکان نمی‌خورم از ترس. "مبادا دوباره برود توی فیلم"، و درهمین حین، هیبت سیاه و سفیدش می‌لغزد روم به کندی. پرت می‌شوم در اعماقِ سیاهِ خوابی دیگر ، تا فرصتی کند که دوباره بمیرد ... 

نه ، یادم نمی‌آید .تصورِ معاشقه سخت سنگین است ، و لب‌هایم باز نمی‌شوند ازهم که بگویم : او را بوسیده‌ام یا ... او را نبوسیده‌ام.
 

 
 
← صفحه بعد