دارم برمی گردم به حالت جسمانی ام ، به دست و دماغ و دهان ، و در اضلاع جسمانی تخت در وضع غیرقابل بخششی خودم را توی دست های جسمانی کسی رها می کنم ، "اوت آو کنترل " . نه ، حالم به هم نمی خورد ، جسم که شامل پستان و گیس و کفل های درشت است را می شود به دیوار مالید ، می شود به حالت جسمانی آدمی دیگر چسباند ، هاری عصرهای جمعه را در جعبه ی کوچک دیگری با اسانس انار ، رام کرد ، " اوت آو کنترل " وَ این که چیز مهمی نیست. دارم برمی گردم ، در هیبت زنی مطلقن جسم ، تمام یاخته های احساسی تنم را توی هتلی چند ستاره جا می گذارم ، بعد در شکل جسمانی محض ام به فرودگاه می روم و قلب ام که تکه ی غیرقابل بخششی از من است ، با رگ های سیاه و سرخ روی صندلی صبحانه خوری می ماند ، وَ در ضرباهنگی مطلقن وفادار به تو ، کره می مالد روی نان تست .
دارم برمی گردم به جسم ، به پرش های عصبی پلک راستم ، به حضور تو در کافه ای شلوغ با ماسک و ورم جسمانی فک ، تجاوز دسته جمعیِ مردهای مفلوک به عقب مانده ترین دوشیزه های ازریخت افتاده ی مریض ، برمی گردم به اتاقی با دیوارهای قرمز و گردش مدام پنکه حوالی عرق های روی گردنت ، " اوت آو کنترل " ... نه ، حالم به هم نمی خورد ، این تکه از حیات ، صرفا جسم منحنیِ معصومی ست که بدون قلب در انتظار چمدانش ایستاده است ، وَ پرش گهگاه پلک و گزیدن مدام لب هایش صرفا علائم جسمانی ساده ایست ، بدون معنا و قطعن " اوت آو کنترل" ...
دارم برمی گردم به مناسبات جسمانی معمول و از میان همه ی اجسام ، زنی می شوم در هیأت جسمانی زنی خائن و معیوب که نزدیک باجه ی چک پاسپورت ، بالای ابروی راستش را می خاراند ، "اوت آو کنترل" ...
دارم برمی گردم به حالت جسمانی ام ببین، لش بی مغز و محتوایی از میان همه ی اجسام که به روش های معمول نزدیکیِ بی خطر فکر می کند . دارم برمی گردم ، بیایید مرا از فرودگاه بلند کنید ...
گفت در طالعم وصل نیست و تو در هیبتی معلق میان زمین و هوا به شکلی قطعی در من اتفاق می افتی . گفت دعای شیون و مرگ و وبا خوانده اند برایم و زنی هست که مثل پری سیزدهم یا هرچندمِ توی قصه ها همیشه در دقایق آخر از راه می رسد ، زنگ می زند ، نمی رسم ، دوباره زنگ می زند ، و مرا به شکل بی تصرفِ داستانی معمولی هلاک می کند توی ور ور چرخ نخ ریسی . گفت همه چیز قطعی ست ، فرنچِ ناشیانه ی ناخن هایم قطعی ست ، ریش مناسب تو برای مراسم خداحافظی ، تاس های شش و چهار در طراحی بی ابتکار فندک ات قطعی ست ، احتمال سرطان در اگزمای مداوم پوستم قطعی ست ، دعایِ فلاکت و چشم زخم یا شکل کلیشه ی فرو شدنِ سوزن به حلق عروسک پارچه ای . گفت هن و هنّ مرگ آور آخر در سه کنج دیوار قطعی ست ، من قطعی ست ، تو در شکل غیرقابل باورِ گریه و خشم ، تو قطعی ست ، احتمال وضعی وخیم تر از این که هست قطعی ست و قطعِ به مراتب سخت تری از راه می رسد حتمن .
"یا قدّوس" ، "یا الله " ، " یا رحمان " و استغفار ، یا هرچه تو بگویی هم برای من کم است . قبول ... شیوعِ مرض های چندگانه در همه جای تنم یا احتمال انقطاع رگ هایم از هم در مرگی ملایم و تدریجی قبول . من به طور حتم از تمام علائم حیات قطع ام و تف به تقدیری که به دعای عجوزه وچرخ نخ ریسی وصل است ...
بیا برگردیم به مراسم تشییع ، به چاله چاله های مستطیلی سیاه با سیاه مشقِ اسم کوچکم بالای هر هزارتای سیاهی هایشان . بیا به تولدم فکر نکنیم ، به میخک و ماچ و منگوله های زرد گوشواره . به مخلوط بی بدیل توت خشک با گردو، جمعه های بی مروت تعطیل . بیا فقط به ضجه فکر کنیم ، به شیون و گلایل و خرما ، به تشییع مدام من از خانه ی معمولیِ نارمک تا ابتدای معلم ، پمپ بنزینِ خلوت و کوله پشتی تو . بیا بغلم کن ، همانطور که شعر می خوانم از روی صندلیِ کنار پنکه بَرَم دار و میان تمام چاله های چهارگوش گود تقسیم ام کن که کم نیایم از هیچ کدامشان . دلم فاتحه می خواهد ، دلم فاتحه می خواهد ، حمد و سوره با تق تق انگشت های تو پشت شیشه ی تراس ، بیا به تراس فکر نکنیم ، به ظهور ناگهانی من از لای برگ های شعدانی ، بیا به رفیقِ همه چیزدانِ عینکی مان ، به ترانه های محو لای وزوز کولر ماشین ، به آبِ انار ملس یا ساندویچ های معمولیِ یوسف آباد ، به سیگار و زیتون و عرق ، به شعر ، به عصرهای بی خیال پنج شنبه و شوکا ، به خوشمزگی های تو در آوازهای پدرت یا لوندی های ناشیانه ی من لای برگ های گلدان توی پاگرد ، به "نقدهای شخصیتی" ، به وبلاگ های مرموز ، به چلچله ، به سروناز ، به تخمین فاصله ی میان دهان تو تا چشم های من ... بیا مرا بکُشیم و جنازه ی از ریخت افتاده ام را در چهارمضرابِ تمام مردهای زاغ موبلند ، برقصانیم .. من همان بهتر که روی سنگ شیک سیاهی در هفت و هشتِ رقم های شناسنامه ام ، گیجِ میان تاریخ وفات و تولد مکث کنم ... بیا مرا بکُشیم ...
آواز
کره اسبی زیر برگ های برنز به دنیا می آمد . مردی حبه های تلخ توت در دست های ما ریخت . غریبه . که می گذشت . و حالا به دلخواه من ، غوغا می آید از شهرهای دیگر ... " دخترم ! زیر بلندترین درخت سال ، درود ! "
***
زیرا خورشید به لیون پا می نهد و غریبه ، انگشت در دهان مردگان فرو برده است . غریبه . که می خندید . و برایمان از علف می گفت . آه ! چه بادی می وزد در شهرها ! چه آسایشی ست در مسیرما ! چه حظی ست برایم در صدای شیپور ! و پری ، چابک در میان رسوایی بال ! ... " روح من . دختر بالابلند ! راهی که می روی جداست از راه ما ."
***
کره اسبی زیر برگ های برنز به دنیا آمد . مردی این حبه های تلخ توت در دست های ما ریخت .غریبه . که می گذشت . و حالا هیاهویی عظیم در درختی از برنز . قیر و گل های سرخ ، پیشکشیِ آواز ! صدای رعد و فلوت در اتاق ها ! آه ! چه آسایشی ست در مسیر ما . آه ! چه افسانه هایی به سال ! و غریبه به مسیرهای خویش از جاده های تمام زمین ... " دخترم ! در زیباترین پیراهن سال به تن ات . درود ! "
Chanson
Il naissait un poulain sous les feuilles de bronze. Un homme mit des baies amères dans nos mains. Étranger. Qui passait. Et voici qu'il est bruit d'autres provinces à mon gré... "Je vous salue, ma fille, sous le plus grand des arbres de l'année."
*
Car le soleil entre au Lion et l'Étranger a mis son doigt dans la bouche des morts. Étranger. Qui riait. Et nous parle d'une herbe. Ah!tant de souffles aux provinces! Qu'il est d'aisance dans nos voies ! que la trompette m'est délice, et la plume savante au scandale de l'aile !... "Mon âme, grande fille, vous aviez vos façons qui ne sont pas les nôtres. "
*
Il naquit un poulain sous les feuilles de bronze. Un homme mit ses baies amères dans nos mains. Étranger. Qui passait. Et voici d'un grand bruit dans un arbre de bronze. Bitume et roses ; don du chant ! Tonnerre et flûtes dans les chambres! Ah! Tant d'aisances dans nos voies, ah ! tant d'histoires à l'année, et l'Étranger à ses façons par les chemins de toute la terre!... "Je vous salue, ma fille, sous la plus belle robe de l'année."
از میانِ بازوهایت
خوی ام گرفته به توری به شاخ چپ ام
حفره های هماهنگ
یا پیکانی کج میان ابروها
- من آغوش نمی خواهم –
بیا ببند پاهای بر هم ام
بچرخانم به دودِ بر هوا
بسوز پُرزِ تن ام را
که شام امشب ات را من
بر آتش تاب می خورم
- آعوش نمی خواهم –
این پاهای بسته ام را
هشت
و مرا
دو تا برای تو
و دو تا برای توام
قوچی سپید
با چهار چشمِ گِرد بر پیشانی اش ردیف
یا گرازی لوچ
که پیکانِ خلاص از کمان ات را
رمیده بود ...
جفت ام به بهارِ گله دوید
من
پیچیده در باد
به حفره های لحاف توام
- آغوش نمی خواهم –
بزن به میخ
دو نیم رخِ درّنده بر چهار دیوارِ رو به رو
و ران سفیدی به دندان نیش ات
این هشت پای گیج را بگذار به رختخواب
پیراهن ات را بپوش
برگرد .
زمستان 87
ران های چاقش
پستان هایش
باسن اش
کفل هایش
بازوهایش
ساق هایش
دست هایش
چشم هایش
گونه هایش
موهایش
دماغش
گلویش
اشک هایش
سیاره ها پرده های بلند کشیده و آسمان شفاف پنهان شده پشت توری
پیه سوز و زنگوله های قناری ، قند میان انجیرها
کاسه ی شیر،پرهای کنده شده با هرخنده که لختی وزن جنگ- افزارها را برهنه می کند
سلاح های رهاشده میان گل های جالیز
چه قدر اسباب بازی مرده آویز شاخه های حیاط مدرسه اند ، شاخه های پرنور از آهنگ و رنگ
برکه ، دام خون و گزنه
ختمی های بازی شده در تاس
سوزن سایه های سیال و دسته ی جلبک های بلور
گشوده در گام های رقصِ رنگ های جنبان
که در عمق لیوانی وارونه تکان می خورند
بر نقاب پوشیده ی باران بر یاس .
Ses grosses cuisses
Ses grosses cuisses
Ses seins
Ses hanches
Ses fesses
Ses bras
Ses mollets
Ses mains
Ses yeux
Ses joues
Ses cheveux
Son nez
Sa gorge
Ses larmes
les planetes les larges rideaux tirés et le ciel transparent caché derrière le
grillage—
les lampes à l’huile et les grelots des canaris sucre entre les figues—
le bol de lait des plumes arrachés à chaque rire déshabillant le nu du poids des
armes
enlevées aux fleurs du potager
tant de jeux morts pendus aux branches du préau de l’école irisées des chansons
lac leurre de sang et d’orties
roses trémières jouées aux des
aiguilles d’ombre liquide et bouquets d’algues de cristal
ouvertes aux pas de danse des mouvantes couleurs
agités aux fond du verre versé
au mas que lilas vetue de pluie
از کشفِ حفره های تن ام رفت
ترکیبی از چمن
ابریشمِ زنی
و دامنِ بلندِ سپیدش
با گدازه های روان به رانِ چپ
متقالِ پیراهن ام
از کشف کُرک های هرزِ گلو رفت
ردّ کفش هایش بر نشیبِ کمر
قندیلِ خوش تراشِ کسی
با بخارِ پیچیده به نور
تلفیق سردِ بلور
با موجِ مذابِ موهایم
آتشفشان کج !
پرتابِ ناگهان اش
تا انحنای میانِ گردن و شانه
از ابتدای دامن ام
کشیده تا گلوبندِ پروانه ام طناب
گیرِ قلّاب اش به پلک های بسته ام
از فتح ِ قلّه های تن ام رفت
حالا
با ترکه های مساویِ لب هایم
میانِ چمن های سوخته
باز انفجارِ من
ترکیبی از ساق های تفته با پنجه های سرد
از کشفِ بخارِ معلق به حفره های گود
از فرازِ تن ام
راه به شیبِ پیراهن ام گرفت
رفت .
قرار ما این بود
که عصر جمعه ای اواخر فصل
دختری بپاشد از هم توی حیاط
و از شکاف های تن اش
دو سه پروانه ی رنگی به شهر اضافه شود
که آن قدر بکوبم به شیشه های ایوان پراز شمعدانی
تا دست ببرم لای موهای بلندش
ببوسم و ببوسم ،
تا تعلیق کفش هایش در هوا
و بوسه ی آخر
کنار استخوان گونه ام گلوله شود .
قرار این بود
که مثل کبوتر طوقی همسایه چرخ بزند
و درست پیش از عشوه های دورِ هفتم
خون بپاشد به کاشی هفت رنگِ حوض
و نگاه من از لای انگشت هایم
برق بزند
این اتفاق بدی نیست
که در تمام نقاشی های بچه های دبستان
یا لای سطرهای کتاب فارسی
دختری سنجاق شود به سینه ی حیاط
و گنجشک های بی شمار تن اش
در سوراخ های سقف کلاس لانه کنند
چه قدر خونی که از دهانش رفت
به کوچه های تنگ تهران می آمد
و تصویر شانه های شکسته اش
به خبرهای ساعت هشت
که در اطوار دود بنفش سیگار ، تار می شود
حالا چه فرق می کند
که پیله ای هست بر استخوان گونه ی من
یا ردّ برگ های زمخت شمعدانی
در خطوط ریز انگشت هایم پیداست
من مرد دیگری هستم
با هیبتی بدون کلاه و لبخندی معمولی
و جز گنجشک های بی زبان شهر
هیچ کس نمی داند
کار ، کارِ که بوده است .
تا من ساره باشم
تو ابراهیم
که هجای بلندِ نام ام
افساری ست بر کنیزکان چموش
که دامن ام از ملیله و میخک
با خنکای باد در گیس ام
من حلولِ باغ ام در تو میان آتش
امّا
هاجر نمی شوم .
تا تو صدایی باش
که در پیچ پیچِ مغز می پری
من
نمرودِ خواب زیر پشه بند
کابوسِ ترکه های خیس
کبریتِ نیم سوخته در باغ
هزار طفلِ مشروع در دامن ات
اسحاق
و لرزشِ مرگ در خرناسه های نیمه شب ام .
رها کن اسماعیل ات را میانِ " مِنی "
من میشِ افتاده از ابرم
چشم̊ حنا و پروار
با شیطانی خوار
در مردمک هایم
بزن
که جای تیغِ تو بر گلویم
عید می شود .
تا من صنم
بگردان تبر به گِردِ تن ام
که دستِ راستم " هُبَل "
که انحنای گردن ام " عُزّی " ست
و هربار سقوطِ من بر خاک
بازوی خلیل است و سنگی سیاه
بر سنگی سیاه
بر ...
بچرخ
دورِ اوّل
دعای اسماعیل و لبخند هاجر است
تکرارِ مداوم مرگ در حفره های سر
و گَردِ موهای ساره که با باد ...
دو بار
سه بار
تا دورِ هفتمِ این طواف
ردّ بوسه هایم از تو
پاک می شود .

گزارشِ بازی
پیدا که شد
پاک از یاد برده بود
مرا
که آویز به رِگالِ شکستهای
در کنجِ تاریک گنجهاش
جا مانده بودم
تفریحِ ظهرهای بیمشقِ اتاق
جایی میانِ النگوهای نقره مادرش
یا میان پُرزهای کلاه خواهرش
جایی کنارِ خودش
مانده بودم
پیدا که شد
خطِ اتو کشیدهای از شلوارِ دامادی
در سمت روشن گنجه
گلویم را بُرید
لابهلای انگشتهای نگراناش ماند
گلوبند پارهام
و همبازی ترسوی بیحواس
از لای درزِ باریک در
پرید...
بیا این توپ
خطوطِ روشنِ رنگ
بر شعاعِ ناپیدای چشمهایم
قِل میخورد آرام
تا کنارِ پیپِ شکسته پدر
تفریحِ شبهای بیعروسِ اتاقات را
جایی میانِ کاغذهای پاره املاء
انداختهای
رفتهای
مرا
عروسک بیسر
مرا
عروسک بیپا...
http://farheekhtegan.ir/custom?option=com_content&task=view&id=25473&Itemid=40&mosmsg=%D8%A7%D8%B2+%D8%B1%D8%A7%DB%8C+%D8%B4%D9%85%D8%A7+%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C+%D8%A7%DB%8C%D9%86+%D9%85%D8%B7%D9%84%D8%A8+%D9%85%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85!



